خرید بک لینک

توی رویاهام، یک پسر داشتم بزرگش میکردم بهش درس شهادت میدادم بعد میشد سرباز رکاب حاج قاسم. حاجی بهش یاد میداد یک سرباز امام زمان چطور باید باشه؟ میگفتم پسرم هر چی سردار میگه گوش بده دل بده کم کسی نیست. حرفاشو بذار روی چشمات...

صبح بیدار شدم تا حالا اشکم بند نمیاد چطور باور کنم نبودنتو؟ چطور باور کنم رفتنو؟ چیزی جز شهادت حق شما نبود.

دارم رویاهایی که بافته بودم پنبه میکنم پسرم بی سردار موند

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 16:11

آنقدر پهلویم درد میکند که با هر سرفه خم میشوم. آنقدر دردم زیاد است که نماز صبح را با تیمم بر روی گرد و خاک میز کناریم خواندم بدون چادر! آنقدر دردم زیاد است که اشکهایم میل به خشک شدن ندارند. آنقدر درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:48

به مدد حضرت زهرا سلام الله علیها هیچ مشکلی در صفرا، کلیه ها و طحال وجود نداشت سه دکتر رفتم که هیچ کدام نگفتند چه کار کن تا دردت خوب شود! از آخر طب اسلامی به دادم رسید و با یک روش ساده الان هیچ دردی ندارم .

اگر درد داشتید حوله داغ کنید و روی درد بگذارید و با روغنهای طبع گرم مثل زیتون، کنجد ماساژ دهید.

طب مدرن چیزی جز دردسر ندارد.

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:48

دروغ چرا؟ تا چند وقت قبل حدیث کساء نخوانده بودم. دوستم گفت برای حاجتی چله حدیث کساء را خوانده و چهل روز نرسیده حاجتش را گرفته، من هم خواندم چهل روز گذشت خبری نشد ناامید نشدم ادامه دادم نمی دانم چند روز شد شاید ۶۰ روز کمی بیشتر یا کمتر! یک نشانه هایی دیدم باز هم ادامه دادم خدای مهربان من، به جای آن یک حاجتم ، دو حاجتم را برآورده کرد دومی قشنگتر از اولی ...

امید، بال پرواز انسان است.

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:33

من تا به حال پرنده در قفس نداشته ام و علاقه ای هم به این کار ندارم آزادی و رهایی از بند را برای انسان و حیوان بیشتر می پسندم. البته مرغ و خروس را دوست دارم چون اهلی هستند و برای زندگی با انسان آفریده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:33

یک چیزی ته دلم میگه راحت باش و هر چی توی ذهنت هست بنویس چه عیبی داره وقتی این همه بلاگر هستند که از ریز جزئیات زندگیشون میذارن و کلی دنبال کننده جمع میکنند و از این دنبال کننده ها پول درمیارن هر چی تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:33

هرسال منتظر بودم که یه اتفاقی بیفته که برم، یک معجزه که من بالاخره پیاده روی اربعین, برم. هرسال نشد هر سال نشد جز یک سال که اسمم بین اون همه دانشجو که همه هم از من بهتر بودن دراومد. اما مادرم اجازه نداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:33

خیلی مطلب میذارم که منتشر نمیکنم. قبلا بیشتر حرفهایی که توی دلم بود رو مینوشتم و خیلی راحت دکمه انتشار میزدم. شاید به خاطر این باشه که من هر چی سنم بالاتر میره محافظهکارتر میشم یا دلیل دیگش اینه کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:33

شاید من یک شخصیت خاص هستم که با بدترین شرایط (از جهت ظرفیت خودم) مانوس, میشم! حتی وقتی خونهی اولم جای خیلی دوری بود و به هیچ جا دسترسی نداشت! آفتاب نداشت برای منی که داشتن نور خورشید اینقدر مهمه همیشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:33

امروز ساعت شش و نیم صبح با اضطراب از خواب بیدار شدم و ده دقیقه بعد خبردار شدیم که دزد هر چی توی ماشین بوده بیرون ریخته و چند چیز را دزدیده است حالم پریشان شد و بعد مدتی خداراشکر کردم که خود ماشین را نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: جمعه 1 شهريور 1398 ساعت: 6:07

سلام. بعد از مدتها نوشتنم اومد یکمی هم از فضای شخصی تر زندگیم بنویسم. حالا یجوری گفتم شخصی انگار میخوام چی بگم مدتها بود به دلیل درس و دانشگاه به هیچ کاری نمیرسیدم، از همه تفریحاتم میگذشتم تا بتوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: يکشنبه 1 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:24

یک ساعت پیش دلم یهو گرفت خواستم اینجور وقتا هیچی نمیتونه دلمو باز کنه مگر خدا.ببینید چی بهم گفت خدای مهربونم :) سوره انبیا و ایوب را (به یاد آور) هنگامى که پروردگارش را خواند (و عرضه داشت): «بدحالى وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 1:24

این روزها وقتی میخواهم او را با نامی بخوانم که به من نگاه کند
میگویم : یا اله العاصین
اشک امانم نمیدهد...




پ.ن(
کاش من همه بودم و با همه دهانها تو را صدا میزدم

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: شنبه 8 دی 1397 ساعت: 4:45

یک گوشه از خونهش نشستم اومد کنارم نشست و سر حرفو باز کرد.

پرسید چی شده جوون؟ خسته به نظر میرسی،چی میخوای که یاد ما کردی :)

گفتم:یعنی ما دل نداریم، قلبم سنگِ سیاهه ولی گاهی دنبال نوره اومدم خودتونو ببینم من فقط شما رو میخوام.

صدای روضه ارباب منو به خودم آورد، شب زیارتیه آخه، دل ماهم که از سنگ نیست هفت سال دوری هم کم نیست.


+ندهد مهلت گفتار به محتاج کریم، گوش این طایفه آواز گدا نشنیده

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: سه شنبه 24 مهر 1397 ساعت: 5:02

سلام،ممنونم که این مدت وبلاگمو همراهی کردید.
قسمت صوت و کلیپ وبلاگ مفیده بقیه مطالب فقط وقتتونو تلف میکنه.
التماس دعا

برچسب: نویسنده: سام فرهادی تاريخ: سه شنبه 24 مهر 1397 ساعت: 5:02

صفحه بندی